عمیق ترین اثر تاریخی بجا مانده از جنگ جهانی دوم، ظهور آمریکا، بمثابه ابرقدرت جهان، در عرصه دیپلماسی بین المللی ست.
بدیهی ست این پیروزی آسان حاصل نشد:
نیروهای مسلح ایالات متحده آمریکا توانستند، با تحمل تلفات سنگین و همچنین وارد آوردن ضرباتی هولناک بر نیروهای مخوف فاشیسم اروپائی وآسیائی، بر اوضاع آشفته ی جهان آنروز فائق آیند، بر یاغیان تا بدندان مسلح چیره گشته و هیچ مگر پذیرفتن خفتبار کاپیتولاسیون در خاک سیاه کشتزارهای سوخته، برای گردنکشان آلمانی و ژاپنی برجا ننهند.
سران پیروزمند آمریکا، پس از خاتمه جنگ، نتنها کشورهای بازنده و در آستانه انقراض را مجبور به ترک عرصه سیاست بین المللی نکردند، بلکه بمنظور برقراری ثبات و امنیت جهانی، آنها را به مشارکت در «شورای امنیت سازمان ملل» فراخواندند؛ پس از خاتمه جنگ با کمک های اقتصادی و صنعتی به یاری کشورهای ویران شده در جنگ در اروپا شتافته و حتی از کشورهای شکستخورده ژاپن و آلمان و متحدین آنها دستگیری کردند. بدین ترتیب دیری نگذشت، بریتانیا و سایر کشورهای اروپائی از جمله آلمان و ژاپن توانستند، در مدت زمان کوتاه، به بازسازی صنعت و اقتصاد خود نائل آیند و رفته رفته به رقابت آزاد با یکدیگر پرداختند.
اتحاد شوروی نیز که از این مساعدت ها بی بهره نبود، پس از طی نمودن دوره نقاهت خودمحوری آغاز کرده و با تاسی از ایدئولژی مارکسیستی، مدعی رهبری جهان سوسیالیستی شد و راه جداگانه ای، در رویاروئی با جهان سرمایه داری تحت رهبری ایالات متحده، برای خود و اقمارش برگزید.
با خاتمه ی جنگ دوم، دگرگونی خیره کننده و مناسبات نوینی بر جهان حاکم شد. اختلافات میان کشورهای متکلف به رقابت واقتصاد آزاد و کشورهای سوسیالیستی معتقد به سرمایه داری دولتی افزایش یافت و جهان با پدیده نوین موسوم به « مناسبات جنگ سرد» روبرو شد.
این مناسبات شش دهه به درازا انجامید و در طی آن، جهان شاهد تحولات عمیقی بود، که بخش اعظم آن، ناشی از دینامیسم پویای تضادها و رقابت های دو قطب نوظهور مشهور به بلوک های شرق و غرب می شد.
در نهایت امر، شوروی که در پی انقلاب سرخ، کلیه شهروندان زیر سلطه را، از مالکیت خصوصی محروم کرده و دارائی آنها را مصادره و در خدمت اقتصاد متمرکز دولتی نهاده بود، به بن بست اقتصادی رسید.
بالاخره گرباچف که از دل کمیته مرکزی حزب کمونیست بیرون شده بود، بعنوان فرمانده ی ارشد پیمان ورشو و رهبر بلامنازع بلوک شرق، تن به اضمحلال و انحلال سوسیالیستی شوروی سپرد.
شوربختانه همزمان با رقابت های پویای کشورهای جهان، میهن ما درگیر با کشمکش های سیاسی عقب نگاهدارنده بود.
طیف نوین روشنفکران دگم کشور* به راهی کشانده شد، که دسیسه بیگانه از طریق نظریات تک بعدی پیش پای وی نهاده بود.
تابعیت کورکورانه ازسیاستهای توسعه طلبانه ی بلوک شرق در مخالفت با آمریکا، مشی کمونیست های وابسته ایرانی شد. پیروی از نظریات و پیشبرد اهداف کمیته مرکزی حزب کمونیست حاکم در شوروی، اموری لازم الاجرا و بی چون و چرا شده بود. آنها بجای مشارکت در سازندگی، نیروی خود را بر اخلالگری درسیاست و برنامه های دولتمردان آنزمان متمرکز نمودند. آنها در سودای امید واهی انقلاب توده ای، با تمام قوا از برقراری نظم و رشد گام به گام در جهت صنعتی شدن و رفرم های دولت ممانعت کردند.
بعضی از آنها، در پافشاری بر الحاق بخش هایی از کشور به روسیه استالین چنان وقیحانه پیش رفتند، که حتی خود استالین از حمایت آنان، سرباز زد.
ایادی استالین که خود را در پس شعار خدمت به طبقه کارگرو کشاورز پنهان میکردند، علاقمند به پیشبرد اصلاحات سازنده اقتصادی صنعتی در ایران نبودند.
آمال و مشی سیاسی کسانی که کلامشان جز سخن از پاسداری از عدالت اجتماعی و برابری نبود، در شعار "مرگ بر شاه...مرگ بر امریکا" متبلورمی شد.
ایادی روسیه، با بهره گیری ناجوانمردانه از فقر فرهنگی و بیسوادی عام ( بجا مانده از دوران سیاه تاریخی پیش از پهلوی پدر و پسر)، پس از خواندن استدلالاتی چند از جزوه های خزبی، به شستشوی فکری قشر جوان اقدام و تلاش کردند، فرامین استالین را بعنوان قوانین یونیورسال برای تمام زمانها، بخورد جوانان ایرانی داده، سپس تیشه بدست آنها دهند، تا به ریشه ملت و رژیم ترقی خواه ایران زنند؛ کلاشینکف بدست آنها دادند، تا قیام مسلحانه، آدمکشی و بلبشو کند.
ایادی ارتجاع سرخ و سیاه، ملتی که در حال تکاندن گرد و خاک هزاره از تن رخوت زده بود را، به قهقرا کشاندند؛ چندین نسل ایرانی را از نشاط محروم، به تباهی کشیده و متلاشی کردند؛ مملکت را به خمینی سپردند و خود به دامان امپریالیسم جهانی آویخته و جیره خوار شده اند. بقایای آنها هنوز از تخطئه ی سیاست مودت و دوستی شاه فقید دست نکشیده و بدگوئی میکنند.
کسانی که دوستی با صلابت شاه با بیگانه و خودی را منع می کردند، همه به دریوزگی بر درگاه دشمن دوشین افتادند، ولی لحظه ای از ژاژخائی غفلت نمیکنند. آنها همگام و همزمان با هیئت حاکمه نشئه ی قدرت، نیروی انسانی جوان را به تحلیل میبرند.
* هیچ اثری سیاسی از مخالفان پهلوی نمیتوان یافت، که حاکی از احترام و پایبندی انها به دموکراسی باشد! هر یک تمامیت طلبی بود، درصدد سرنگونی رژیم و بدستگرفتن ماشین دولتی از طرق غیر دموکراتیک!
ایندگان خواهند خواند:
کمونیست های ایرانی داوطلبانه دلاک حمام های خون خمینی شدند!
دژخیمی بنام خلخالی نامزد ریاست جمهوری انها بود!
در ادمفروشی وکشتار تا بدانجا پیش رفتند تا نوبت خودشان شد و بخودی نیز رحم نکردند!
انها در سرسپردگی به اربابان ضد ایرانی تا اخرین دقیقه عمر به تعصبات خویش وفادار ماندند و سر از استان خداوندگاران خود بر نداشتند!
اخرین وردی که بر زبانشان جاری شد مرگ بر شاه بود! ( اخر حرفی برای توجیه اشتباهات و خیانتهای خود نداشتند!)
بدیهی ست این پیروزی آسان حاصل نشد:
نیروهای مسلح ایالات متحده آمریکا توانستند، با تحمل تلفات سنگین و همچنین وارد آوردن ضرباتی هولناک بر نیروهای مخوف فاشیسم اروپائی وآسیائی، بر اوضاع آشفته ی جهان آنروز فائق آیند، بر یاغیان تا بدندان مسلح چیره گشته و هیچ مگر پذیرفتن خفتبار کاپیتولاسیون در خاک سیاه کشتزارهای سوخته، برای گردنکشان آلمانی و ژاپنی برجا ننهند.
سران پیروزمند آمریکا، پس از خاتمه جنگ، نتنها کشورهای بازنده و در آستانه انقراض را مجبور به ترک عرصه سیاست بین المللی نکردند، بلکه بمنظور برقراری ثبات و امنیت جهانی، آنها را به مشارکت در «شورای امنیت سازمان ملل» فراخواندند؛ پس از خاتمه جنگ با کمک های اقتصادی و صنعتی به یاری کشورهای ویران شده در جنگ در اروپا شتافته و حتی از کشورهای شکستخورده ژاپن و آلمان و متحدین آنها دستگیری کردند. بدین ترتیب دیری نگذشت، بریتانیا و سایر کشورهای اروپائی از جمله آلمان و ژاپن توانستند، در مدت زمان کوتاه، به بازسازی صنعت و اقتصاد خود نائل آیند و رفته رفته به رقابت آزاد با یکدیگر پرداختند.
اتحاد شوروی نیز که از این مساعدت ها بی بهره نبود، پس از طی نمودن دوره نقاهت خودمحوری آغاز کرده و با تاسی از ایدئولژی مارکسیستی، مدعی رهبری جهان سوسیالیستی شد و راه جداگانه ای، در رویاروئی با جهان سرمایه داری تحت رهبری ایالات متحده، برای خود و اقمارش برگزید.
با خاتمه ی جنگ دوم، دگرگونی خیره کننده و مناسبات نوینی بر جهان حاکم شد. اختلافات میان کشورهای متکلف به رقابت واقتصاد آزاد و کشورهای سوسیالیستی معتقد به سرمایه داری دولتی افزایش یافت و جهان با پدیده نوین موسوم به « مناسبات جنگ سرد» روبرو شد.
این مناسبات شش دهه به درازا انجامید و در طی آن، جهان شاهد تحولات عمیقی بود، که بخش اعظم آن، ناشی از دینامیسم پویای تضادها و رقابت های دو قطب نوظهور مشهور به بلوک های شرق و غرب می شد.
در نهایت امر، شوروی که در پی انقلاب سرخ، کلیه شهروندان زیر سلطه را، از مالکیت خصوصی محروم کرده و دارائی آنها را مصادره و در خدمت اقتصاد متمرکز دولتی نهاده بود، به بن بست اقتصادی رسید.
بالاخره گرباچف که از دل کمیته مرکزی حزب کمونیست بیرون شده بود، بعنوان فرمانده ی ارشد پیمان ورشو و رهبر بلامنازع بلوک شرق، تن به اضمحلال و انحلال سوسیالیستی شوروی سپرد.
شوربختانه همزمان با رقابت های پویای کشورهای جهان، میهن ما درگیر با کشمکش های سیاسی عقب نگاهدارنده بود.
طیف نوین روشنفکران دگم کشور* به راهی کشانده شد، که دسیسه بیگانه از طریق نظریات تک بعدی پیش پای وی نهاده بود.
تابعیت کورکورانه ازسیاستهای توسعه طلبانه ی بلوک شرق در مخالفت با آمریکا، مشی کمونیست های وابسته ایرانی شد. پیروی از نظریات و پیشبرد اهداف کمیته مرکزی حزب کمونیست حاکم در شوروی، اموری لازم الاجرا و بی چون و چرا شده بود. آنها بجای مشارکت در سازندگی، نیروی خود را بر اخلالگری درسیاست و برنامه های دولتمردان آنزمان متمرکز نمودند. آنها در سودای امید واهی انقلاب توده ای، با تمام قوا از برقراری نظم و رشد گام به گام در جهت صنعتی شدن و رفرم های دولت ممانعت کردند.
بعضی از آنها، در پافشاری بر الحاق بخش هایی از کشور به روسیه استالین چنان وقیحانه پیش رفتند، که حتی خود استالین از حمایت آنان، سرباز زد.
ایادی استالین که خود را در پس شعار خدمت به طبقه کارگرو کشاورز پنهان میکردند، علاقمند به پیشبرد اصلاحات سازنده اقتصادی صنعتی در ایران نبودند.
آمال و مشی سیاسی کسانی که کلامشان جز سخن از پاسداری از عدالت اجتماعی و برابری نبود، در شعار "مرگ بر شاه...مرگ بر امریکا" متبلورمی شد.
ایادی روسیه، با بهره گیری ناجوانمردانه از فقر فرهنگی و بیسوادی عام ( بجا مانده از دوران سیاه تاریخی پیش از پهلوی پدر و پسر)، پس از خواندن استدلالاتی چند از جزوه های خزبی، به شستشوی فکری قشر جوان اقدام و تلاش کردند، فرامین استالین را بعنوان قوانین یونیورسال برای تمام زمانها، بخورد جوانان ایرانی داده، سپس تیشه بدست آنها دهند، تا به ریشه ملت و رژیم ترقی خواه ایران زنند؛ کلاشینکف بدست آنها دادند، تا قیام مسلحانه، آدمکشی و بلبشو کند.
ایادی ارتجاع سرخ و سیاه، ملتی که در حال تکاندن گرد و خاک هزاره از تن رخوت زده بود را، به قهقرا کشاندند؛ چندین نسل ایرانی را از نشاط محروم، به تباهی کشیده و متلاشی کردند؛ مملکت را به خمینی سپردند و خود به دامان امپریالیسم جهانی آویخته و جیره خوار شده اند. بقایای آنها هنوز از تخطئه ی سیاست مودت و دوستی شاه فقید دست نکشیده و بدگوئی میکنند.
کسانی که دوستی با صلابت شاه با بیگانه و خودی را منع می کردند، همه به دریوزگی بر درگاه دشمن دوشین افتادند، ولی لحظه ای از ژاژخائی غفلت نمیکنند. آنها همگام و همزمان با هیئت حاکمه نشئه ی قدرت، نیروی انسانی جوان را به تحلیل میبرند.
* هیچ اثری سیاسی از مخالفان پهلوی نمیتوان یافت، که حاکی از احترام و پایبندی انها به دموکراسی باشد! هر یک تمامیت طلبی بود، درصدد سرنگونی رژیم و بدستگرفتن ماشین دولتی از طرق غیر دموکراتیک!
ایندگان خواهند خواند:
کمونیست های ایرانی داوطلبانه دلاک حمام های خون خمینی شدند!
دژخیمی بنام خلخالی نامزد ریاست جمهوری انها بود!
در ادمفروشی وکشتار تا بدانجا پیش رفتند تا نوبت خودشان شد و بخودی نیز رحم نکردند!
انها در سرسپردگی به اربابان ضد ایرانی تا اخرین دقیقه عمر به تعصبات خویش وفادار ماندند و سر از استان خداوندگاران خود بر نداشتند!
اخرین وردی که بر زبانشان جاری شد مرگ بر شاه بود! ( اخر حرفی برای توجیه اشتباهات و خیانتهای خود نداشتند!)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر